تبليغاتX
ونداي كوچك من


ونداي كوچك من


ای مادر عزیز، تو بهترین گل واژه هستی، هستی؛ تو غزل لطیف روزگاری؛ تو دیوان محبت هایی؛ تو سرود جویباری؛ تو اقیانوس عشقی؛ تو دفتر رنج های نامکتوبی. اکنون که من از تو هستی یافته ام جانم فدایت باد!



                                                      میلاد فرخنده و با سعادت

صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (س)

هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر

را به همه مادران تبریک و تهنیت میگویم . . .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:50 توسط مامانيِ وندا| |

من خیلی وقت بود که یه مشکلی داشتم که تازه برای اون راه حلی پیدا کردم که خیلی خوشحالم... تقریبا از زمانی که وندا که به دنیا اومده من و بابایی نتونسته یک شب یک شامی را با خیالت راحت تو یک رستورانی، جایی بخوریم. خودتون حتمن می دونین که بچه ها دوست ندارن یک مدتی یه جایی ثابت بشینن . البته رستورانهای سنتی که تخت دارن خیلی بهترن. حداقل برای یک ربع یا نیم ساعت نهایتا روی تخت مشغول بازی می شد که ما با سرعت نور باید غذا را می خوردیم که تا وندا مشغول و سرگرمه تموم بشه. والا بعدش می خواست بیاد از تخت پایین و برای خودش قدم بزنه و همه جارو کشف کنه... قبلا فکر کنم تو شمال بود  یه رستورانی رفته بودیم که یه فضایی جداگانه برای بازی بچه ها داشت اما اونجا هم حتی برای وندا مناسب نبود چون  باید به تنهایی وارد اون محل بازی میشد و هم اینکه وندا خیلی اینکار رو دوست نداره و هم من خودم باید تند تند بهش سر می زدم و نگرانش می شدم. چون اگر دیده باشین بالای اونجا یک تابلو زدن که مسئولیت بچه ها در این مکان به عهده پدر و مادرهاست....

خلاصه تا اینکه به طور کاملا اتفاقی با یک رستوران http://www.happykids.ir/ آشنا شدیم که نوشته بود برای بچه ها ... دیشب با وندا و بابایی تصمیم گرفتیم که به انجا بریم خیلی خیلی خوب بود یک فضایی کامل شاد و نشاط آور بود دقیقا برای بچه ها طراحی شده بود دیوارهاش نقاشی های شاد و جالب و برای بازی بچه ها داشت که دقیقا کنار میزهای شام بود و یک خانمی هم بود که صورت بچه ها رو نقاشی می کرد و یک آقای عکاسی هم بود که اگر دوست داشتین می تونستین عکس کوچولوتون رو هم بگیرین و یادگاری بمونه . یک قسمتی هم داشت که بازی های فکری و پازل و اینا می فروختن.. خلاصه یه چند ساعتی وندا اونجا سرگرم بود و مهمتر از همه این که غذاهایی که سرو می شد همه مناسب برای کوچولوها بود یعنی در پیتزاهایی که سرو می شد اصلا از سوسیس و کالباس خبری نبود فقط از گوشت و مرغ و اینا درست شده بود . اگر فرصت کردین حتما یکسر اونجا بزنین به نظر من پشیمون نمی شید و کوچولوهاتون هم خیلی خوش می گذره. شاید این مشکل برای خیلی از شماها هم باشه... خواستم بگم که شما ها هم از این راه حل من استفاده کنین.... 

عکس ادامه مطلب رو کد دادم که دوستان عزیز دوست داشتن ببینن حتما بهشون اعلام می کنم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:58 توسط مامانيِ وندا| |

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:32 توسط مامانيِ وندا| |

این تصیویرها مناسب برای آموزش نقاشی به کودکان است وندا که خیلی خوشش اومد اونا رو چسبوندیم به اتاقش. کلی از روش تمرین کرد. می شه اینا رو پرینت بگیرین تا کوچولوهاتون از روش نقاشی بکشن.... به طور خیلی ساده آموزش داده.... 



نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 توسط مامانيِ وندا| |

وندا امسال عید، تازه با عیدی گرفتن و مزه اون آشنا شده بود، خیلی ذوق می کرد عیدهاشو گذاشته بود تو پاکت و همه جا با خودش می خواست ببره، و می گفت می خوام با عیدی هام آدامس بخرم....

این ژست های جدید ونداست....


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:59 توسط مامانيِ وندا| |

سلام

می دونم که خیلی وقته که اینجا نیومدم، به خدا خیلی خیلی سرم شلوغه اصلن وقت نمی شه....

یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم بتونم هر روز انجام بدم اینه که بیام و اینجا برای دختر گلم چند خط بنویسم تا وقتی بزرگ شد براش یادگاری بمونه اما متاسفانه به دلیل ازدیاد کارهام وقت نمی شه.....

اول سال نو رو به همه عزیزان که به ما سر می زنن و مارو خوشحال می کنن تبریک می گم و آرزوی خوشبختی براشون می کنم (ببخشید که با تاخیر بود)

تو ایام عید و چند روز قبل از سال جدید تصمیم گرفتم که کم کم وندا رو به مهدکودک ببرم تا عادت کنه مربی مهد کودک گفت که روزهای اول نیمه وقت بیارش مهد کودک . روز اول که رفتیم خیلی خوشش اومد . خودش وارد کلاس شد و با دقت به بچه های دیگه نگاه می کرد حسابی سرش گرم شد من هم به محل کارم رفتم و تا ساعت 12 که مربی زنگ زد و گفت بچه ها خوابیدن بیا وندا رو ببر. خیلی خوب مونده بود. کلی خوشحال شدم . اما وقتی که خونه اومد گفت من دوست ندارم برم مهد کودک می خوام برم پیش خاله.

 روز های بعد که وارد حیات اداره می شد گریه می کرد که من نمی خوام برم مهد و می خوام بیام اداره پیش شما و بابایی.

چند روزی هم به مهدکودک های دیگه سر زدیم ... اما از هیچ کدوم خوشم نیومد. اینطوری شد که فعلن از مهد کودک بردن منصرف شدیم ....


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:49 توسط مامانيِ وندا| |

happy Valentine's Day






این نقاشی دختر گلم... خیلی نقاشی دوست داره.... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:49 توسط مامانيِ وندا| |

چند شب پیش پریا کوچولو دوست وندا جونی به همراه مامان و بابا پیش ما اومدن.

خیلی به وندا و پریا خوش گذشت کلی با هم بازی کردن اخر شب هم موقعه خداحافظی مراسم اشک ریزان داشتیم که می خواستن هنوز بازی کنن و پیش هم بمونن...  

باید توضیح بدم که گردنبدی که وندا جون انداخته یک وقت فکر نکنین مال خودشه !!!!! مال مامانیشه ولی خوب با اصرار صاحب شده...  من همیشه بچه هایی رو که قبلن می دیدم تو سن کم از این جور چیزا مینداختن پیش خودم فکر می کردم مامانا چه سلیقه هایی دارن .... ولی حالا  که وندا رو می بینم، می فهمم که این مامانا نبودن که انتخاب می کردن بلکه خود فسقلی ها ....  


نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:58 توسط مامانيِ وندا| |


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 9:50 توسط مامانيِ وندا| |

وندا دختر گلم تقریبا یک سالی می شد که شیشه می خورد به قول خودش شوشو...

به خوشحالی فراوان به اطلاع می رسانم بعد از طی مراحلی الان دقیقا 5 روزه که شوشو نخورده... یعنی به عبارتی تو ترکه.... 

باید اعتراف کنم که خیلی براش سخته مخصوصا شبها .... 

این هم یک مرحله از زندگی دختر گلم که یواش یواش داره پشت سر می ذاره واقعا براش دعا می کنم که تمامی مراحل زندگیش موفق و سربلند و پیروز باشه

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 14:13 توسط مامانيِ وندا| |


Design By : Night Skin